تبلیغات
امام جواد علیه السلام - مرد شامی و معجزه امام جواد (علیه السلام)
 
امام جواد علیه السلام
درباره وبلاگ


نعمة لا تشكر كسیئة لا تغفر
نعمتی كه برای آن شكرگزاری نشود، مانند گناهی است كه آمرزیده نگردد.
مسند الامام الجواد، ص 243

مدیر وبلاگ : رحمان نجفی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
بیشترین علاقمندی شما در این وبسایت؟








مرد شامی و معجزه امام جواد (علیه السلام)


علی بن خالد می گفت: روزی در سامراء بودم كه شنیدم یك مرد اهل شام را زندانی كرده اند چون ادعای پیغمبری كرده، من كنجكاو شدم تا از اصل قضیه سر در بیاورم به همین خاطر با زندانبان ها طرح دوستی ریختم و موفق شدم به ملاقات او بروم. بر خلاف شایعه ای كه راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلی است، گفتم : فلانی درباره تو می گویند كه ادعای نبوت كرده ای؟ گفت : دروغ می گویند، این حكام زورگو، چون با اهل بیت و پیروان آنها دشمن هستند این نقشه را كشیده اند. اصل جریان این است كه من در رأس الحسین در شام، مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصی نزد من آمدن و به من گفت : برخیز برویم، من با او راه افتادم، چند قدم نرفته بودیم كه دیدم در مسجد كوفه است. در آن جا نماز خواندیم، بعد با هم بیرون آمدیم، مقداری كه رفتیم، ‌ناگاه دیدم كه در مسجد مدینه هستیم. به رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام كرده و نماز خواندیم، بعد از آن جا خارج شدیم، مقداری راه رفتیم كه ناگاه دیدم در مكه هستیم، با هم كعبه را طواف كردیم و بیرون آمدیم. هنوز چند قدم نرفته بودیم كه دیدم را در جای خودم در شام، هستم. آن مرد رفت و من بهت زده بودم كه خدایا او كی بود و این چه قدرتی بود كه او داشت ؟! یك سال از این جریان گذشت، روزی دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، و مانند سال گذشته به كوفه و مدینه و مكه رفتیم و به شام برگشتیم، وقتی می خواست برود گفتم: تو را قسم می دهم به آن خدایی كه این قدرت را به تو داده بگو تو كیستی؟! فرمود : من محمد بن علی بن موسی بن جعفر هستم.
من قضیه را به چند نفر گفتم و پخش شد تا به گوش محمد بن عبدالملك زیات رسید، او فرمان داد مرا به زنجیر كشیده به این جا آوردند و ادعای پیامبری را به من نسبت دادند. گفتم : من با محمد بن عبدالملك زیات آشنا هستم، می خواهی سفارشت را بكنم؟ گفت : سفارش كن. من نامه ای به محمد بن عبدالملك، وزیر اعظم معتصم عباسی نوشتم و حقیقت را گفتم، اما وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص كردن ما نیست، همان كسی كه در یك شب، او را از شام به کوفه و از كوفه به مدینه و از مدینه به مكه برد و باز به شام برگردانید، حالا هم آزادش كند. من كه با این جواب، از نجات او مأیوس شده بودم، گفتم : بروم و به او تسلی بدهم. اما وقتی به زندان رسیدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بی خود به این طرف و آن طرف می دوند، گفتم : چه اتفاقی افتاده؟! گفتند: آن زندانی مدعی نبوت، در زندان نیست، درها بسته بود و او هم در غل و زنجیر بود، ولی معلوم نیست در زمین فرو رفته و یا مرغان هوا او را ربوده اند!!!
علی بن خالد كه خودش هم زیدی مذهب بود، با دیدن این ماجرا، اعتقادش به ائمه محكم گردید و در زمره شیعیان درآمد.
منبع: نشریه قدر، شماره 36



نوع مطلب : آموزه های اخلاقی و رفتاری، مقالات، كتابخانه، فضایل و کرامات، امام جواد علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
امکانات جانبی
جشنواره وب